آری من این روزها را همه دیده بودم
و برای تمام لحظه هایش اشک ریخته بودم
برای لحظه های که تمام تنم شبها از خوابش هم میلرزید و هراسناک تنها پا میشدم ...
اری/ مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد آورد و برای خودش گریه کند؟/
من سالها پیش اشک ریختم و ترسیدم و حالا تنها بغضی گلویم را فشار میدهد که چشمانم را از سنگینیش می بندم مبادا کسی بفهمد چشمانم هنوز هم نم دارد.
میدانستم تنها باقی مانده ی روزهایم حسرتی است که خواهم خورد
تو هنوز هم سرپایی و من همیشه سربرپا...
ای گاش میدانستی مرثیه برای نیوفتاده ها جقدر سهمگین تر است
و ای کاش میفهمیدی که دیدن کابوس های شبانه برایت بس هرسناک تر است
......
پ.ن: /عباس معروفی ... سال بلوا/

برچسب ها :