نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱

دلم داره میترکه !

صدام از ته چاه میاد بیرون!نیاز دارم حرف بزنم !

زنگ میزنم به یکی !

: چی شده ؟

: دلم گرفته حالم خوب نیست !

: منم خوب نیستم ! تازه از دردهای خودش میگه هیچ  !بعدم میگه فلانی یادته !بارداره ٣ ماهه ،شوهرش دوست دختر داره !درد اینه بیچاره ؛ حالا ببین که ول معطلی !

دندونامو رو هم فشار میدم و میگم پست فطرت !

اما هرچی دنبال همدری میگردم پیدا نمیکنم !حوصله ی این حرفای خاله زنکی هم ندارم !

ای کاش یکی بود الان !

دلم بغل میخواد !

وقتی فکر میکنم به هیچکس و هیچ چیز مطمئن نیستم ،میترسم حتی از فکر هام !

دیگه برای هیچکس حرف نمیزنم !








نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است

ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه دردی است

                                        از درد سخن گفتن ........ مهرداد اوستا  

..............................................................................

چشمام و به زور میبندم !دلم میخواد تصور کنم و سر خودم و گرم کنم و یه کلاه گنده بازم بزارم سر خودم !

اما من تنهام الان و با این باید کنار بیام !چندین وقته !

یاد این حرف مییوفتم که ای وای نگو ! هیچ آدمی تنها نیست خدا با ماست !اما من روح دمیده در کالبدی رواز خدا  نیاز دارم الان !

اما نمیتونم چشام میسوزه و داغ میشم !

موبایلمو offline  میکنم و فقط نگاه میکنم

فکر میکنم ممکنه چند نفر الان با من بیدار باشن ؟

براشون انرژی میفرستم که اونا مثل من احساس تنهایی نکنن .

وقتی که باید هیچکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس نیست !

 

 

 








نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱

 انسان ها در دو صورت یکدیگر را ترک می کنند:

           ۱.احساس کنند یک نفر دوستشون نداره

                 2. احساس کنند یک نفر خیلی دوستشون داره

                                              « VICTOR HUGO »

....................................

پ.ن :کامنت از ارکادیا








نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱

من هیچم!

 در این هیچستان زوالم !

میدوم.

 در پی هیچی که هیچش سهم نیست !

.............

نمیخوام بهش فکر کنم !

١،٢،٣،۴،۵...و....

نمیخوام

از بوی فلفل بدم میاد !از سرکه متنفرم !

دارم از این افکارخفه میشو !

هرشب و روز کابوسی بدتر از دیشب !کله ام دیگه نمیکشه!








نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠

طعم فلفل میده دهنم !

یه وقتا یه حال عجیبی بهم دست  میده !

انگار یه چیزی میزنه زیر دلم!

یه گاز تند میزنه تو دماغم ، !

نه من خیلی وقته دیگه فلفل نمیخورم !!!

.........

درد دارم !

دلم میخواد قدم بزنم تا جایی که دیگه فکری نیاد !

 








نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤

فکر کنم فهمیدم !

الان که فکر میکنم برای منم خیلی طولانی گذشته !

اگه اشتباه نکنم !دیشب تا حالا دارم فکر میکنم به چی شد و کی بود !

اگه بلاگ داری کامنت کن برام

................................................

یه کامنت از یه رهگذز :

بعد از شاید سال ها یا نمی دونم شاید هم یکی دو سال , البته برای من دیر گذشته خیلی دیر , آمدم تو وبلاگت , نمی دونم با خودت چی کار کردی !؟ ولی حسابی درب و داغونی دختر !
پس کجان بازدید کننده های وبلاگت ؟ کجان دوستای رنگ و وارنگت دوست جون !؟
خوب یادم که این فقط مال تو بود بدون هیچ ترسی همه دوست جون بودن , هنوز هم هستن ؟ راستی هر وقت این و به عزیزی می گم هنوز یاد تو می افتم . عجب روزگاریه , نه !؟
دلم برات تنگ شده . برای مدت کوتاهی ی دوستی ساده و قشنگ بود و چه روزهای قشنگتری . . .
این زمونه چه بازی هایی داره !
من همون رهگذرم خیلی به مغزت فشار نیار که من کیم شاید یکی از همون دوست جونا !
خوش باشی همیشه گلم
شاید تا بعدها . . .








نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧

گاهی بعضی حرفا ته دل آدمو سیاه میکنه !بعضی انتظارا که پایان نداره !

تو فصل بد و غمگینی گیر افتادم !

فصلی که عمری بیش از 3 ماه داشته فعلا !!








نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤

باد ما را خواهد برد !

دور مکان و درگاهی که عشق را در پستویش پنهان ، باید !!

حقی پنهان و دردی سراسر اغما دارد !

باد !

باد مرا خواهد برد !

........................................

چیزی بیش ازاین روزگار را برای امید نیازمندم!!

اما دیگر گله نمیکنم !








نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱

جا مانده است چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز ،

جایش را پر نخواهد کرد ...

نه موهای سیاه ُ

نه دندان های سفید !

                                    دل خوش ... از نمی دانم های حسین پناهی

...............................

درونم غوغایی است از پرسش ها و بیجوابی های پیاپی!

اینبار هم سکوت سرشار از ناگفته هایی است بس تلخ ُنا گفتنی !

دلم برای ادبیاتی که شنونده داشت تنگ شده !

ای کاش دیر می شد !

آروم تو دلم با خودم حرف میزنم !

تا اینجاشم خیلی بلند فکر کردم !








نویسنده : يه آدم برفي ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧

گیج میرم یعنی گیج میره

دارم بالا میارم

دکمه های کی بورد و انگار باد کردن

یعنی ممکنه فردا !!!

فقط یه رو مونده به میلاد!!

نمی دونم ....

یه مشت آدم منتظرو میبینم !

هر شب ٢ تا پرتغال ! نهار ؟شام ؟ چله !!!

امید های واهی !بیلاخ بدم به همشون بهتره

من چرا هنوز بیدارم ؟

دارم بالا مییارم !

دوز و اور دوز !

 

حتما حالم خوبه که الان دام مینویسم ؟!!

همه تو سرم صداست ! ههمه !

شام غریبانم که تموم شد ! صدای طبل میاد !

چشمام نمی بینه

ای ول .....

من می تونم

 غمگینم !با این غم به درگاهش روانه میشم و ...

میدانم که میتوانم !

اما من نیاز داشتم با دشمنی حتی با اندک دوستی ساعتی حرف بزنم!

اگر دیر نشده باشد